ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

و مامان ندا داره انگاری فعال میشه...

1394/6/4 23:04
نویسنده : ندا
354 بازدید
اشتراک گذاری

سلام و سلام و صد سلام... همکار ابوالفضل چطور مطوره؟ واقعا همکاری و همه جا با مایی...به قول خاله مریم باید بهت حقوق هم تعلق بگیره... از طرفی این چند روزه که کار مهد داریم کلی ذوق هم می کنی... حالا روی هم رفته اذیتهای تو کمتر شده ولی باز اذیت داریا...

حالا بزار چند نوتی که تو این مدت برداشته بودم و برات بزارم...

نصفه شبی از خواب بیدار شدی و می گی بابا لبام چرب و چول شده، خون دماغ شده بودی الهی... یه گره ای که خیلی سفته می گی گره ی عمه لیلایی...می خوای بگی جوراب فانتزی می گی جوراب انگولکی...بلند شدی میگی خواب دیدم تو کلاس بابا دارم دکتری می خونم...داری خاطره تعریف می کنی می گی با دایی وحید داشتم فوتبال بازی می کردم قرمز بودم بردم... کات و حرکت گفتی بین داستانی که بابا داشت برات تعریف می کرد...عشق خونه بازی با رختخوابها هستی مثل بچگیهای خودم... یاد گرفته بودی که با دشک سرسره هم درست می کردی...نصفه شبی بیدار شدی و می گی خواب مانکن تو آتلیه رو دیدی (برای کار ژورنال مانکن مجسمه آورده بودیم تو آتلیه )ظاهرا خوابش خیلی هم ترسناک بوده...خدا قبول کنه نماز ظهرمونو میریم مسجد همسایه ی آتلیه، تو هم یکی از سرگرمیات دوست پیدا کردن در مسجد و بازی با تبلت(برای تولدت تبلت گرفتیم مبارکته مامان چهار ساله ی من)... ترس از خوابیدن داری نه اینکه بترسی دوست داری صبح باشه البته صبحها هم بزور بیدار میشی شب که میشه می گی کاش امریکا بودیم الان صبحه...گیر بدی یه چیزی بخوای گیر دادی مثل تفنگ آبی بزرگ ، آبرنگ، تبلت جدیدا هم ماشین بزرگ...عاشق کارتن نجات رباتیک بودی وقتی تموم شد من و خاله و بابا خیلی غصه خوردیم ولی سریعا جایگزینشو پیدا کردی و اونم لاک پشتهای نینجا بود...

باشگاه رفتنت که کلی ادا بازی داره، ساعت سه و بیست و آب خوردن هم پی در پی و گریه و کلا فیلمی...مرتب هم می پرسی امروز فردای دیروزه؟؟؟ یا ساعت چند؟؟؟... هر چی استقلال در خوردن نداری استقلال در انتخاب خوردنی داری و عبور از خط عابر پیاده پیدا کردی... از اونجاییکه روابط اجتماعیت خیلی بالا بهت آموزش دادم که با غریبه ها زیاد گرم نگیری و آمار ندی... میگی مامان اون بچه هاییکه نسیم هستن و بابا مامان ندارن و باید کمک کنیم فهمیدم منظورت یتیم... دارم با پنبه به جوش آلودیگیت پماد می مالم می گی با پشمینه کمد نزن...

ابوالفضل گاهی خیلی ناراحت میشم چون آگاهانه زبون درازی می کنی و من هم نمی تونم خودمو کنترل کنم و این باعث ناراحتیم میشه... میخوام بدونی که خیلی زیاد مثل همیشه و حتی بیشتر دوست دارم... دیروز بردمت آرایشگاه داماد شدی فدات شم...

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

همراه رایانه
5 شهریور 94 9:31
همراه رایانه همراه رایانه مرکز پاسخگویی شبانه روزی به سوالات رایانه و موبایل تماس از طریق تلفن ثابت : 9099070345 ادرس سایت : www.poshtyban.ir